ببين چه خبره!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦  

سلااااااااااااام

خوبین؟

خوشین؟

ببخشید خب.چی کار کنم امتحان داشتم.بسه دیگه یقه رو ول کن بچه خفه شدم.آخییییییییییییییییییییییییش مرسی.

به جون خودم نه به جون اطهر امتحان داشتیم.والبته هنوزهم داریم. ول کن که نیست.ما هم دلمون خوش که حالا تا پنجشنبه امتحانامون تموم میشه.ولی می دونید چی شد؟(مثلا از کجا بدونی)دوشنبه مثل کنه چسبیده به ما که می خوام تا بعد تعطیلات هم باشم.هی ما میگفتیم بابا بی خیال ولی اون که ول کن نبود.خلاصه تا سه شنبه هفته بعد ما رو درگیر خودش می خواد کنه.(منظورم امحتانامون بود)

دوشنبه مدیرمون اومد گفتش که فردا و پس فردا امتحان نداریم(سه شنبه و پنجشنبه)ما هم از اوونجایی که بچه های بسیار شجاع بودیم جرات کردیم که از مدیرمون بپرسیم و اون هم با یک فریاد رو با تمام محبت وجودش به ما عطا کرد .یعنی گفتش که امتحانای این هفته کل استان کنسل شده.چه میشه کرد باید بسازیمو بخونیم.

-------------------------------------------------------------------------------

تصویب شد!

بر اساس بررسی های به عمل آماده ازمغز متفکر من,مهسا,نرگس و اطهر(البته برای آبروداری اسمشو ثبت کردیم)ضرب المثل "دنیا دو روز است" به " دنیا سه روز است " تغییر یافت و درکتاب " اساس کلیه ی تحریفات" گروه ما ثبت گردید.از ان جهت که مشاهده می شد انسان بیش از دو روز گند بالا می آورد این قانون تثبیت گشت.تثویب این قانون از بسیاری از حوادث منتظره و غیر منتظره همانند خودکشی(البته امروزه خودکشی از حوادث منتظره می باشد)جلوگیری می نماید. همچنین انسان را نیز از یأس و ناامیدی باز می دارد.قابل ذکر است که کتاب "اساس کلیه ی تحریفات" تا چند مدت دیگر در کتاب فروشی های معتبر جهان عرضه می گردد و ما چهار مغز متفکر نیز از مولفان این کتاب می باشیم.

---------------------------------------------------------------------------------

انواع بازی های سال سومی ها

امسال بچه ها راه میرنو التماس یه نفر می کنن تا باهاشون بازی کنه.حالا بازی ها:چام چام دو نفره , چام چام سه نفره , چام چام چهار نفره , چام چام ..., چام چام سی نفره که در حیاط انجام می شه ,سی سی ماساسی دو نفره , سی سی ماساسی سه نفره , سی سی ماساسی چهار نفره , سی سی ماساسی... , سی سی ماساسی سی نفره.و آخرین بازی هم این جوریه که یه کاغذ مچاله می کنی و از دور می ایستی و  نشونه می گیری و پرت می کنی تو سطل زباله  دفعه ی اول یه شکلات , دفعه ی دوم نصف شکلات , دفعه ی سوم ربع شکلات , دفعه ی چهارم ثلث شکلات , دفعه ی پنجم خمس شکلات تا زمانی که به پوست شکلات می رسه.سه شنبه خانم جفره ای داشتن درس می دادن که منو اطهر یه ورقه رسید دستمون ما هم  سر اینکه کی اول بخونتش دعوامون شد و ورقه در عین مچاله شدن کمی هم پاره شد.اطهر خواست بندازتش تو سطل زباله ولی همین که دستشو می برد بالا خانم میومد سر میز ما. اطهر هم دلو زد به دریا و پرتش کرد.خوش بختانه ندید. ماهم که بازیمون گرفته بود هی ورقه مچاله می کردیم پرت می کردیم.(فکرشو کنید هم باید نشونه می گرفتیم و هم باید حواسمون به دبیرمون بود که متوجه نشه.واقعا کار دشواری  بود)منو اطهر با هم دوتا رو پرت کردیم که یه  دفعه دیدیم 6,5تا گلوله کاغذ  خورد تو سرمون.(به علت ضعف در نشونه گیری بچه ها) خانوم که درسشونو  دادن گفت بچه ها می تونید کارای خودتونو انجام بدین. ما هم شروع کردیم تو کلاس چام چام پنج نفری بازی کردن.

 --------------------------------------------------------------------------------

فردا خوابگاهی ها تعطیل هستن ما روزانه ها قرار شد که نریم ولی چون  اگه تو خونه بمونم حوصلم سر میره ناچار به مدرسه میرم.

تا بعد

--------------------------------------------------------------------------------

شهادت امام حسین رو تسلیت می گم.



 
سالی که نکوست از بهارش پيداست
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦  

پخخخخخخخخخخخخخخخخ

سلام

خوبین؟

منم بد نیستم.به قول دوستام طبق معمول در سرخوشی به سر می برم.لیلا میگه از یه یه بنده خدایی هم سر خوش ترم.(به تو شه که اوون کیه بشه؟)

امروز امتحان حرفه داشتیم.امتحان ترم اول بود.به اینم میگن شانس!!!شب یلدا که کوفتمون شد.اصلا نفهمیدیم چی شد.چرااااااااااااا...راستی در یه چیز بزرگ شب یلدا شرکت داشتیم اونم این بود که تا دیر وقت بیدار بودیم.همون شب زنده داری خودمون.کل مغزمون از حرفه پر شده.مباحثشم که قربونش برم هرچی بخوای توش هست.از گل و درخت و...گرفته تا حیوون و غذا بچه و ماشین و کلید و پریزه چمیدونم هرچرندی که هست(البته این غیره (...)اینجا مصرفی نداشت چون کل غیر رو خودم گفتم.)من موندم!آخه واسه ی یه خانومای با سشیخصتشسصسسیخسش(شخصیت)مثل ما برق کشی و باغبونی و این جور چیزا چه بدردی می خوره.حالا بخش کودک و کودک درمانیشو بگی بازم یه چیزی(شغل آینده)ولی بقیش فقط وقتگیره.

سر جلسه ی امتحان به سر می بریم:

-ااهههههههه!!!بابا این صندلبتو یکم بیارش اینورتر دیگه.

-ای مرده شورت رو ببرن

-یه بار دیگه اوون سوال رو بگو

مرافب:بچه ها بسه دیگه می خوام ورقه هارو پخش کنم.

دانش آموزان باهوش:چشم خانوم.

-چی؟ یه بار دیگه بگو چی می شد.

-ماهیان...

-راستی بسته بندی چی ؟

مراقب:خودکارشو می زنه تو پبجرهو میگه:بچه ها مگه نگفم که دیگه کافیه!

-...

-...

-...

-...

مراقب برای بار 783276237 میگه:(البته فریاد می زنه):بچه هاااااااااااااااااا

خب ما هم بچه های خوبی می شیم و به حرفش گوش میدیم.

از امتحان نیمه سربلند بیرون میایم(امتحانم کامل می شم بشه)

----------------------------------------------------------------------------------

امروز روز اول نمایندگیم بود.به مدت 3 ماه.(قابل توجه! نماینده ها توسط رای گیری انتخاب میشن. و سه نفر بودیم که رای هامون اندازه هم بود)تنها جایی که کلاس رو می تونستی پیدا کنی تو آسمون بود.فکرشو کنید منو فروغ!

من:به افتخار روز اول نمایندگی آزاد!

هر کی از سرو کله ی اون یکی بالا می رفت.سوار هم شده بودنو می گشتن.

-آیییییییییییییییییی!نزن بچه.سرمممممممممممممم

-مقنعمو نکش پاره شد0

-ای دیونه ببین سوییشرتم پاره شد(توسط من)

-ورقه ی کتاب من دست تو چی کار میکنه؟کندیش؟

ناظمون اومده تو کلاس ومیگه: نماینده های جدید کی هستن؟

بچه ها:خانوم محیا و فروغ.محیا کلاستو جمع کن.

من:چشم خانوم.

بچه ها رفت.

-آی…

-…

-----------------------------------------------------------------------------------

سر کلاس علوم اجتماعی

دبیرمون تازه از سوریه برگشته بود.داشتن نطق می کردن.بعد که صحبتاش تموم شدن اطهر به من گفت (در واقع التماس)بیا بریم بیرون.منم چون دلم واسش سوخت گفتم باشه.و از اونجایی که دبیرمون هم تحت تاثیرفضای زیارت قرار گرفته بود و روحیش معنوی شد بود با عطوفت تمام گفتش که برین.وقتی رفتیم بعضی از بچه ها ی کلاسمون بیرون بودن.کل مدرسه رودور زدیمو پشت تمام کلسا می رفتیمو سروصدا می کردیم معلما از دستمون عصبانی شده بودن.من تو راهرو ایساتاده بودم و لیلا و سپیده هم رفتن تو کلاس کوشش1(کلاس دوم) کار داشتن.همون موقع یه گربه اومد(مثل سیریش می مونه)منم با شجاعت تمام پخخخخخخخخخخخخش کردم(مثل الآن) همین که گربه خواست در بره لیلا و سپیده اومدن بیرون وچن گربه هم اومد جلوشون با هم جیغ زدن حالا منو بقیه ی بچه ها هم که از ترس اینکه الآن دبیرا میان بیرون خودمونو یه طرف گمو گور کردیم.چون کف موزایئک بود وقتی داشتیم می دوییدیم صدای پامون خیلی میومد.خلاصه یه صدای خیلی بلند راه افتاد.ناظممون از دفتر اومد بیرون و با خشونت تمام گفتش که:با کی دارین؟

-خانوم اسلامی پور.

-پس چرا بیرونین؟

-اومدیم آب بخوریم.

-تموم بچه های تلاش1 بیرون هستن.گروهی اومدین؟

-نه جانوم .

-زودباشین برین سر کلاستون.

-چشم.

بعدش هم که زنگ خورد…

بعدش هم که اومدیم خونه…

بعدش هم که ناهار خوردم…

بعدش هم که الآن هستش…

بعدش هم که قراره دوستام بیان خونمون…

بعدش هم که:

تا بعد

 

 



 
خوش اومدم!
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦  

سلام

خوبین؟

چکارمیکنی؟

در سلامتی کامل به سر میبرین؟

منم خوبم.امروز ییهو جو گرفتم و این وب رو درست کردم.البته خیلی وقت بود که همچین قصدی رو کرده بودم.وب قبلیمو میخوام بحذفمش تا بتونم به این برسم.

امسال قرار زودتر از سال های دیگه امتحانای ترم شروع شه.یکم دی اولین امتحانمون هست.الان هم که داریم امتحانای شفاهیمون رو میدیم.دعا کنید امسال معدلم خوب شه.

راستی نظر یادتون نره وگرنه من باهاتون قهر می کنمااااااخب دیگه م فردا امتحان دارم باید برم.

تا بعد